تبليغاتX
یه شب مهتاب با تو

یه شب مهتاب با تو

همیشه جات تو قلبمه

افسانه

من کیستم ؟ به پای تو از دست رفته ای

تابی نمانده در تنم افسونگری مکن

من چیستم ؟ به راه تو از جان گذشته ای

صبری نمانده دردل من،دلبری مکن

آن سوی پنجره زیباست اگربگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگربگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

اگه خواستی عشقتو یک گوشه قایم کنی

روی قلب من حساب کن

اگه یک وقت دلتنگ شدی

روی شونه های من حساب کن

اگه دلت یک کمی غصه می خواست

روی مرگ من حساب کن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:36  توسط مصطفی   | 

من

آیا تاکنون مزرعه ای غرق شده در باران را دیده ای؟

و خوشه هایی که بر آب تاب می خورند؟

اینک، من آن خوشه ام بر آب می رود

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:33  توسط مصطفی   | 

تقدیم به همه ی هم کلاسیام همچنین آقای شجاعی

بايد از عطر اقاقي

تو رو آغاز كنم

با صداي خيس بارون

 

تو رو آغاز كنم

 از تماشاي قناري

به تو پرواز كنم

به تو گل ميزنم از بهانه هامؤ

از همه شبانه هامؤ

ميرسم به تو دوباره

بوي عطر تو ميدم ترانه هامؤ

پر اسمت ميشن عاشقانه هامؤ

از گل و شن و ستاره

ميرسم به تو دوباره

نيستي اما يادت اينجاست وقت گل كردن روياست

به تو من ميرسم از اين شب نيلوفري

به تو من ميرسم از اين راه خاكستري

به تو كه خاطره هام¸به هميشه ميبري

 

به تو گل ميزنم از بهانه هامؤ

از همه شبانه هامؤ

ميرسم به تو دوباره

بوي عطر تو ميدم ترانه هامؤ

پر اسمت ميشن عاشقانه هامؤ

 

از گل و شن و ستاره

ميرسم به تو دوباره

 

نيستي اما يادت اينجاست وقت گل كردن روياست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:23  توسط مصطفی   | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:20  توسط مصطفی   | 

و آنگاه که عاشقت شدم ..............

و آنگاه.........

آنگاه که عاشقت شدم

آنگاه که از ترس تو

به کنجی برای تو میمردم

آنگاه که از شرم چشمانم را

به نگاهت میبستم

آنگاه که دلتنگ تو میشدم

به رویای تو پا میگذاشتم

طبیعتم بود

زاده ی تنهایی

و ساکن شهر رویا........

بی حضور تو دلتنگ ترین بودم

و با حضور تو یک سنگ

در حضورت فراموش شده ی شهر عشق بودم

وجودم از عشق

اما بیگانه

شرمم باد

که شرمم تو را از من گرفت...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:18  توسط مصطفی   | 

تك درختي

 

تك درختي خشك،

سخت دلبسته به فردا هاي تار؛

تا كه نوري از فلق بيرون زند؛

تا كه اسبي با سواري از ميان ابرها بيرون پرد؛

تا كه روزي قطره آبي جان دهد؛

يا كه پيري تيشه بر اندام خشكش بر كشد؛

آن درخت ناز بست بنشسته ميان خاك،

تا بهاري از ميان اين ورق هاي زمان

جوش اميدي بر اندامش زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:53  توسط مصطفی   | 

تجربه

خود را باور بدار تا دیگران هم تو را باور بدارند

تجربه کلمه ای است که انسانها بر خطاهای خویش مینهند

عظمت تو در باورهای توست و نهفته در وجودت

ای کاش اهمیت تو نگاه تو باشه نه چیزی که بر آن مینگری

کلمه ها همیشه از تجربیات واقعی چند گام عقبترند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:56  توسط مصطفی   | 

آن لحظه ای که بی تو سر آید
مرا مباد
معنای زنده بودن
من با تو بودن است
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:53  توسط مصطفی   | 

کلید گم شده

 
 
از بيم آفتاب هويدا نمي شدي
اي شب كه خفته بودي و فردا نمي شدي
 
از چار سو نسيم  سحر مي وزيد و تو
مانند غنچه هاي خزان وا نمي شدي
 
حتي به قفل  كهنه هم نمي خوري
كاش اي كليد گم شده پيدا نمي شدي
 
كاري به  كار خوب  و بد شب نداشتم
اي صبح اگر تو اين همه زيبا نمي شدي
 
اما چگونه مي توان از خوبيت نگفت
وقتي اسير سايه  شبها نمي شدي
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:48  توسط مصطفی   | 

ويرانه

رهگذری بودی مانند ديگر رهگذران

از ماندن گفتی

از ساختن دری برای کاروانسرا

و اقامت برای هميشه

اولين نبودی اما...

آخرين شدی

رهگذران مرامشان شکستن در بود

نه ويرانی کاروانسرا

ولی تو ويران نمودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:44  توسط مصطفی   | 

روزگارم بد نيست

روزگارم بد نيست

چهره ام گلگون است

نه از آن بوسه ی تو بلکه ز اشک

سينه ام نيز پر است

نه ز اميد که از رنج و غم است

حال دستم بد نيست

لرزشی کم دارد

کار تو نيست کار اين ايام است

زانوانم سست است

شکر...

می شود راهی رفت

نه بسويت که به آن دور ديار

روزگارم بد نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط مصطفی   | 

بارانی بايد

همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد...

                            باز روشن می شود زود

                     تنها فراموش مکن اين حقيقتی است:

                                  بارانی بايد٬ تا که رنگين کمانی برآيد

           و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی در زحمت

                تا که از ما،انسان هايی تواناتر بسازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

                                              خواهی ديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:41  توسط مصطفی   | 

خسته ام از اين همه فريب!

ای وای از اون همه احساس

شد پر پر نگاه تو

حيف از دلی که با جونم

می رفت به راه تو

حالا که دست دل سنگت

رو شد واسه دل خستم

می خوام بدونی چشمام و

روی تو بستم...

didi bo0o0o0o0o0osidamet

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:31  توسط مصطفی   | 

عشق یعنی

 

عشق يعني

 

مردن محبوس  شدن در قفس مرغ مهاجر

 

عشق يعني  زيستن در مردن ثانيه ها

 

عشق يعني  مرگ فاصله ها در اوج رسيدن به التهاب

 

عشق يعني  زخم يك قلب شكسته در هبوط معشوق

 

عشق يعني  تپش قلب در لحظه ي ديدار

 

عشق يعني  خاطرات كهنه ي يك گل سرخ

 

آه … آه…

 

افسوس كه دگر      رمقي نمونده

 

واسه اين دل شكسته

 

كه بگذرد از سر اين عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:35  توسط مصطفی   | 

ققنوس

 

تو همیشه می تونی مثل ققنوس دوباره زاده شی

می تونی تو جنگل سوخته ی شعر جرات شکفتن دوباره شی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط مصطفی   | 

ما زياران چشم ياری داشتيم

 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:4  توسط مصطفی   | 

چه میکنه ... :P

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:43  توسط مصطفی   | 

من هميشه ترا مي ستودم

 من هميشه ترا مي ستودم


من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم


من هميشه از دوريت رنج مي بردم


من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم


من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم


من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم


من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم


من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم


من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم


افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط مصطفی   | 

من امشب مي ميرم

يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:35  توسط مصطفی   | 

گوگوش نفسم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 21:5  توسط مصطفی   |